khamenei.ir
محل تبلیغ شما
شماره مطلب: 18788
1396-08-23 10:00
دلنوشته ای برای زلزله زدگان کرمانشاه،
کرمانشاه لرزید،تن من هم لرزید
مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت و سرپل ذهاب،ازگله و قصر شیرین جان تازه ای خواهد گرفت.

به گزارش نهبندان خبر،کرمانشاه لرزید،تن من هم لرزید.

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده!!حتی در جشن دامادی رهام!!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش،از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده

به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادر بزرگ را نی شناسم ،با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد!!

مادر ماند و مادر،  دغ مرگ شده بود..

در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار!!! از آی سودا می گفت و از سارا

گاهی نیز شبانگاهان خواب در دانه ها را می دید و تا صبح!!آری با صدای بلند می گریست

اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتمزده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز انها را از دست داه !!مادر  به همرا 12 نوگلش ارام گرفت!!

اما من، منی که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد،فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه،پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند..آرش، زینب، ندا و... صدها نامی دیگر !! همه در جست و خیز عزیزانشان!!

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود!!!! در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟؟

 سراسیمه و شتابان به سوی تلفن!! تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان:

فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود

از مادر پرسیدم ؟ با صدای بلند فریاد زد! دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد ،خون سیاه

او بگریست و من گریستم   او فریاد کرد و من غوغا!!

آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد!!

ماتمزده ام .. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم!!

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ !!!مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود

آنقدر گریه ها کردم!! ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست !!!

قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

 

خدای من، خدای خوب من ،دل غمین مادر راتسکین کن!! دستهای پینه بسته پدر را نا امید مکن!!

شب چه شب سختی بود درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی،همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود!!

کرمانشاه نازارگم !!من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده ی تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شماها درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید!!

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه راخواهند ساخت!سرپل ذهاب،ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

دیدگاه شما

آخرین عناوین

پربازدیدترین خبرها